اره وایسادیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۵ تیر ۹۹
  • ۲۰:۴۶
دست هامون خالیه ولی موندیم و تا تهش وایسادیم.

چشم منتظر که این صدای زنگ بپیچه تو اتاق

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۲۱ تیر ۹۹
  • ۲۰:۵۳

بزن اون زنگ را لعنتی.

 3 شب شد که من خواب ندارم درواقع خواب دارم اما تکه تکه و آشوب و پر از تنش و استرس.


برای دویدن ها و نیکوتین رنج دوران برده ایم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۷ تیر ۹۹
  • ۱۳:۰۶
  • ۰ نظر
خونه جایی که وقتی به خودت مجوز 3تا سیگار در یک ماه را میدی، بدون استرس و دنبال بهونه گشتن برای از خونه بیرون رفتن، سیگارت را روشن کنی و موزیکت را پلی کنی و به تاریکی خیره بشی. 
خوابگاه باید میگشتم دنبال یه وقتی که بچه ها همه دانشگاه باشن یا رفته باشن خونه و حالا تو خونه همه این شرایط سخت تر شده.
اوضاع یه جوری شده که وقتی یک گره را باز میکنم، 13 تا گره دیگه ایجاد میشه و من نمیدونم دقیقا این مسیر داره منو کجا با خودش میبره. خیلی از ساعت ها میشینم به تصویر کلی از این اوضاعم نگاه میکنم و به هیچ نتیجه گیری نمیرسم. هیچ همبستگی در این نقاط وجود نداره و من چطور میتونم پیش بینی کنم؟

و همه برمیگرده به سرعت اولیه در جهت نامناسب

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۳ تیر ۹۹
  • ۱۷:۵۴
  • ۰ نظر

- برای یک ماه پیش رو چه برنامه ای داری؟

+ جنون، جنون محض را مخیواهم زندگی کنم.

- ابزارت برای جنون چیست؟

+ پروژه فرایندکاوی عزیزم که دارد قدم های لرازن اولیه اش را کوچولو کوچولو برمیدارد و زمین میخورد و بلند میشود 

و 

ساز تنبور که هیچ از آن نمیدانم و در اغاز راه آن هستم.

 در هردو تنها در هردو بدون مرشد و راهبر. فارغ از جغرافیا، فارغ از تاریخ، یک تکه سنگ که در فضای بیکران رها شده و هربار به میدان گرانش جدیدی می افتد.

برای اغاز جشن تابستانی 99

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ تیر ۹۹
  • ۱۷:۴۴
  • ۰ نظر

1- 

دی ماه بود که وقتی برای هر سامراسکول و دانشگاهی که به فیلدم میخورد ایمیل میزدم، وسطش یه سامراسکول دیدم که برای دپارتمان ریاضی آکسفورد بود و من که این ایده تو مغزم حک شده که : " ما هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم پس هرموقع شک داری فقط انجامش بده" برای این سامراسکول هم اپلای کردم و بعد اسفند وقتی این قضیه کوید 19 همه گیر شد، ایمیل زدن که سامراسکول مجازی خواهد بود و همه اونایی که اپلای کردن لینک شرکت را خواهند گرفت.

از دوشنبه تا امروز هرروز ساعت 6.5 عصر نشستم پای لپ تاپ و با ادم های خیلی جالبی آشنا شدم. خود ارائه ها چیز جذابی نبود ولی سوال پرسیدن و حرف های بقیه شرکت کننده ها و بکگراند های متفاوت هرکدوم کلی چیز به من یاد داد و همچنین یاد گرفتم که: بکوش آکسفورد در نگاه تو باشد و نه آن 4تا سنگ و آجری که اسمش را گذاشتن آکسفورد!


2-

امروز اخرین اپیزود از فصل 4 سریال دوست داشتنی Queen of the south را تموم کردم و در حین تایپ این پست هم یک پلی لیست لاتین از اسپاتیفای را پلی کردم. ترسا به من یاد داد که: " همیشه به روش خودت بجنگ و زنده بمون. چون این بازی بازی تو خواهد بود پس به روش خودت بازی کن." 


یک حس و حالی که در شناخت من از فرهنگ لاتین وجود دارد این است که: " هر لحظه از زنده بودنت را جشن بگیر برای بودن. قدردانی کن از این بودن."



برای تابستان 99:

یادبگیر بیش از پیش

بودن و وجود داشتن را عزیز بدار بیش از پیش

به روش خودت بجنگ و زنده بمون بیش از پیش

چون از امید دور شدم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱ تیر ۹۹
  • ۲۳:۲۹

- کالباس

- سیگار

- چایی


این روتین یعنی سلام روزهای افسردگی، سلام روزهای به سقف خیره شدن و سلام بر بیهودگی مطلق.

در باب شروع کننده بودن

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۴ خرداد ۹۹
  • ۲۰:۵۵
  • ۱ نظر

بزرگترین مشکلم الان میدونی چیه سباستین؟

بزرگترین و رنج آور ترین مشکلم اینه که من الان چندتا ادم باحال و همفکر میشناسم که متاسفانه هیچ ارتباط نزدیکی باهاشون ندارم و این باعث میشه که هرز برم. وقتی که میتونم با معاشرت با اونا بگذرونم و کلی چیز باحال یاد بگیرم را دارم صرف مشق های دانشگاه میکنم که هیچ چیز باحالی بم اضافه نمیکنند.

من از یه جایی که قاعدتا باید مدرسه و دانشگاه میبوده، یاد نگرفتم که چجوری استارت یه رابطه را بزنم، همیشه و همه جا ادامه دهنده بودم و نه شروع کننده و این الان بزرگترین ضربه است که دارم میخورم که نمیدونم چجوری و از کجا به این ادم ها نزدیک بشم و در دایره معاشرت اونها باشم.

شروع کننده بودن شجاعت میخواد و ادامه دهنده بودن معرفت میخواد. حالا فک کن بعد از اکتساب این مهارت هم شجاع باشی هم با معرفت و خب در چنین روزی سلطان جهان هم غلام است، غلام.

من به تو بازمیگردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۲ خرداد ۹۹
  • ۱۳:۳۰
I make mistakes to pass the time

In hope that they will bring me truth

چون تسنیم از غزل گفته بود

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۹ خرداد ۹۹
  • ۱۹:۲۶
  • ۲ نظر

http://monologue.blog.ir/post/1101


و غزل نشان از چشمه ای میدهد و جرعه ای بر تو حلال میکند و تا به خود آیی از مونولوگ تسنیم رسیده ای به غزلی از وحشی بافقی.

https://ganjoor.net/vahshi/divanv/ghazalv/sh2/

چون کنگ فو برای همه است

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱ خرداد ۹۹
  • ۱۲:۳۷
  • ۲ نظر

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که حتی یه پاندا هم میتونه جنگجوی اژدها باشه !


اقامت مضحک مان در یک کلیت

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۸ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۱۳
  • ۰ نظر

بخشی از متن ادامه داستان را برایتان لو میدهد پس اگر کتاب" جز از کل"  را نخوانده اید توصیه میکنم متن را نیز نخوانید.

معلومه که آره

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۶ ارديبهشت ۹۹
  • ۱۸:۱۸
  • ۰ نظر
دیروز از قرنطینه زدیم بیرون(با همه رعایت های دست و پا گیر و مضحک) و بالاخره تونستم 4تا از دوستانم را ببینم آن هم دوباره در این شهر دوست داشتنی خودم. دیروز با کتایون از پل چوبی و فردوسی تا سی و سه پل و چهارباغ و مادی نیاصرم و دوباره فردوسی قدم زدیم و از هر دری سخن گفتیم. تولدش بود. از نگرانی هایش گفت از دلشوره های 24 سالگی اش گفت از دیوانگی و شل گرفتن زندگی برایش گفتم از خاطرات احمقانه گفتیم و خندیدیم و زمان پرواز کرد. مادی نیاصرم اگرچه که خیلی طول و دراز است اما نقطه به نقطه اش عشق است و شور است و زندگی است. 
امسال در تهران وقتی که پیاده ولیعصر و انقلاب و ایرانشهر و 12 فروردین را گز میکردم، همیشه اصفهان کوچکم را در مشتم فشار میدادم. انگار که نمیشود از آن دل کند.
 اما تمام این احساسات برخلاف تئوری های "گذر از جغرافیا" ام است. من یک زمانی وقتی حضور فیزیکی دوستانم را در مختصات های جغرافیایی متفاوت از دست دادم، نشستم و خودم را از جغرافیا رها کردم. از هرچه مختصات میپذیرفت دل کندم، من داشتم از زمان هم گذر میکردم من داشتم به آن لحظه شناور و معلق در فضای سیاه بی کران نزدیک و نزدیک تر میشدم اما حالا اینجا و این زمان ...
دیروز عصر به صفه زدیم. مثل همیشه وقتی هیچ جایی را نداریم که برویم میرویم صفه. از وقتی که عجیب ترین روز عاشورا را در جنگل های یوش به نیتل گذراندم تصمیم گرفتم همه رویداد های مذهبی که برایم با باقی فرق دارند را در یک گوشه از دنیا بدون سقف بگذرانم. دیشب هم در صفه بودم و خیام میخواندم. 
برای این روزها دلم تنگ میشود؟ برای این سردرگمی ها؟ برای این دیوانگی ها؟ برای این زیر همه چیز زدن ها؟ 

او بیشتر از من زیسته بود و من به او غبطه خوردم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۱۰
  • ۰ نظر

بحثمان شد.

 از عشق و دلدادگی و عصیان برایم گفت،  از هورمون ها و مکانیزهای فریبنده بقا و انکار مرگ و حقه های طبیعت برای تولید مثل برایش گفتم. بحث بالا گرفت، میگفت و میگفتم. هیچکدام دیگری را نمیشنیدیم برای همین داد میزدیم که صدایمان از فرسنگ ها فاصله عبور کند و اثری نداشت. گلوهایمان درد گرفت. از جنگ و شمشیر زدن و سپر گرفتن خسته شده بودیم، آتش بس دادیم و نشستیم و دراز به دراز به اسمان زل زدیم. دست اخرش را رو کرد.

گفت: همین تجربه سراسر اشتباه و پیچ و خم است که زنده نگه ات میدارد. عاشق که شوی میفهمی که همین درلحظه بودن با او، همین با تمام وجود خودت بودن، همین که معقول نباشی سراسر وجودت را از حس زندگی پر میکند. لبه تیغ بودن و نبودن راه میروی و همین برای بارها و بارها عاشق شدن کافی است. تو یکبار عاشق نمیشوی مهسا. تو شاید 17 یا 18 بار عاشق شوی از تمامش زندگی را یادبگیر. برای تمام سختی هایی که قرار است بکشی متاسفم و برای تمام تجربه های ناشناخته و لبه تیغ راه رفتنت خوشحالم. 

رو یک دستش لم داد و در چشمانم زل زد و گفت زندگی کن و عاشق شو، زیاد، همان 18 بار به نظرم کافی است بعد از همه چیز دست بکش و بیا این استدلال هایت را از کمد دربیاور و به خودت آویزان کن اما قبل ازآن مطمئن شو که همه چیز را امتحان کرده ای. 

ماموکا را به پیوندها بردند

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۸ ارديبهشت ۹۹
  • ۱۴:۴۳
  • ۰ نظر
چند روزی این ادرس ماموکا به ادرس عزیز پیوندها گره خورده بود. درواقع دامنه نازنین جدیدم را انداخته بودند در زباله دانی و مسدود کرده بودند. اعتراض کردم. جوابی نگرفتم. فعلا برگشتم به همان دامنه قبلی تا ببینم ماجرا بر سر کدام نطق غرا من است که محتوای ناپسند داشته!

از دریای عسل تا واقعیت گرایی محض

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲ ارديبهشت ۹۹
  • ۲۱:۰۳
  • ۰ نظر

اهداف، آمال، آروزها

همه برای من ماهیت دوگانه دارند. در کسری از ثانیه از یک دریای عسل تبدیل میشوند به **pain in the a.. !!  


دریای عسل رویایی است، غیر واقعی است، همه آرزوهایم غیر واقعی است. شبیه توهم هایی است که رنگ ها درهم فرو میروند، نور دیگر برایت فوتون ها نیست، نور برایت معنای عرفان و صلح و ارامش میدهد. از جنس همان توهم های سایکدلیک. 
**pain in the a اما واقعی است، دردی است که نمیگذارد بنشینی، بلای جانت است اگر بخواهی بنشینی یا بخوابی! آن را حس میکنی و همه کار میکنی تا تمام شود تا از شرش خلاص شوی. از جنس واقعیت هایی که برایت خواب و خوراک و رفاه نمی گذارند.

و بله اهداف و آرزوهای من تا وقتی در ذهنم هستند و غیر واقعی، دریای عسل هستند و اما وقتی تصمیم میگیرم که در این زمان و در این مکان که به نظرم مناسب میرسد، آنها را عملی کنم و به واقعیت تبدیل شان کنم، ناگهان تبدیل میشوند به **pain in the a.  و بعد برای راحت شدن از شر آنها هرکاری میکنم که سریعتر از دست انها خلاص شوم. 
حالا اما بنابر تجربه اندکی که به دست اورده ام، مواظب هستم که آرزوهایم باید به واقعیت نزدیک تر باشند چرا که هرچقدر غیر واقعی تر و تخیلی تر(!!) باشند، مزخرف تر اند، به درد واقعیت نمیخورند درواقع به درد هیچ چیز نمیخورند مثل همه آدم های ایده آل گرا که به درد هیچ چیز نمیخورند. نه به درد معاشرت کردن، نه به درد خندیدن و گریه کردن، به هیچ درد. 


این داستان: اکانت پرمیوم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۳۱ فروردين ۹۹
  • ۰۱:۰۰
  • ۱ نظر

یه کورس انلاین را از یه سایتی داشتم میدیدم بعد گفتم بذار اون فلان کورسش را هم ببینم که دسترسی نداد و باید اکانت پرمیوم میداشتم که درواقع یعنی اکانت پرمیوم را با کردیت کارتی چیزی ابتیاع میکردم که خب کردیت کارت که نداشتم هیچی؛ حتی اگه داشتم هم پولشو نداشتم؛ حتی اگه پولشو داشتم هم 1001 چاله و چوله دیگه هست؛ حتی اگه 1001 چاله و چوله دیگه هم نبود که پس آرمان های اموزش ازاد و دنیای ازاد چی میشه؟! حالا با همین اکانت دون پایه ایمیل زدم تیم ساپورت که: من از ایرانم، ما اصن تحریم هسیم، نمیتونم اکانت پرمیوم بخرم، من خیلی مشتاقم، من خیلی فلانم، من خیلی فقیرم، این اموزش میتونه راه شغلی من را عوض کنه و توراخدا بده در اه خدا، خیرت از جوونیت ببینی و اره خلاصه، ننه من غریبم بازی!
تیم ساپورت برداشت جواب نوشت که ای بابا تو این وضعیت قرنطینه جهانی ما خیلی دلمون میخواد به همه کمک کنیم [ اره جون عمه ات :| ] ولی اگه اسکالرشیپ میخوای و اکانت پرمیوم یکساله، باید بری برامون 4تا سایت ریویو بنویسی و بعد تو مدیوم یه مقاله با حداقل 350 کلمه (!!!!) برامون بنویسی و از همه اینا اسکرین شات و لینک بفرستی تا بعد ما درخواستت را بررسی کنیم و ببینیم چی میشه و غصه نخور و خدا بزرگه.

حالا من چیکار کردم؟ به جای اینکه همچون یک جوان آریایی تف پرت کنم تو صورت شون و بگم: نوموخوام اصن. میرم از رو کتاب رفرنس و بدبختی و اینا خودم علم را در مینوردم! نشستم و منطقی فکر کردم که من ما تحت اینکه بشینم خودم بخونم ندارم پس پیش به سوی ریویو نوشتن. حالا ایشالا که اکانت پرمیوم یک ساله ام را با احترام تقدیمم میکنه و من الکی ننشستم این همه قربون صدقه اینا رفتم.

انشالا خداوند به همه جوانان عزت و پول و ماتحت غیرگشاد عنایت بفرماید

24!

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۱ فروردين ۹۹
  • ۲۳:۵۰
  • ۰ نظر
بیا صادق باشیم؛ تا بدین جا همه چیز معمولی پیش رفته و اینده هم احتمالا معمولی پیش خواهد رفت. کارهایی را خوب انجام داده ام و بسیاری از کارها را هم بد انجام داده ام و از انها درس گرفته ام. با مرور لحظاتی که به خاطر می اورم از چیزی پشیمان نیستم و به چیزی هم افتخار نمیکنم. 
اره این داستان منه و یه داستان حوصله سربر و شاید هم کمی مضحک به نظر برسه اما میدونی چیه من این 24 سال را زیسته ام و حالا دارم به زندگی پیش رو نگاه میکنم و از اتفاقاتی که ممکن است برایم بیافتد؛ بسیار هیجان زده ام. 
از دیشب تا امشب من تولد 24سالگی ام را بادوستانم مجازی و با اسکایپ جشن گرفتم و سرخوشانه رقصیدم، یک ساعت مصاحبه کاری نسبتا سخت و چالشی را پشت سر گذاشتم و بله تمام شد؛ 24امین سفر من به دور خورشید روی کره زمین به پایان رسید و باید بگم:



                                                 ... what a journey                                                

   

شغل های موقت مان

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۸ اسفند ۹۸
  • ۱۹:۴۸
  • ۰ نظر
مصاحبه با اون یارو ایتالیاییه که تو نروژ یه lab داشت که روی زیرساخت های اینترنت اشیا کار میکرد را؛ رد شدم.

برای 6هفته تو اسلو، کاراموز میخواست و من رزومه فرستادم و قرار مصاحبه گذاشت و مصاحبه کردیم و حالا ایمیل زده و کلی معذرت خواهی که نمیتونیم تو را داشته باشیم و کلی تشکر که وقت گذاشتی و فلان. برای من یک لا قبا چه عزت و احترامی گذاشته بود و من چه افتضاحی در مصاحبه به بار اوردم و چه جواب هایی که به سوال های تکنیکالش ندادم. تو گویی از یک دانشجوی ترم 2 هم کمتر بودم.

3روز است دارم تکلیفی را که برای درخواست کار یک شرکت نسبتا خوب است؛ انجام میدهم و تا الان بالغ بر روزی 8 ساعت برای آن وقت گذاشته ام و بعید میدانم تا 3 روز دیگر تمام شود و هنوز یک سوال از 3 سوال ان را انجام داده ام. و ددلاین تحویل آن 29 فوریه است. روند استخدام اینگونه شده است که برای یک پوزیشن، رزومه میفرستی، انها تکلیفی را به تو میدهند که باید انجام دهی و بفرستی و بعد تازه مصاحبه اغاز میشود و طی کردن خان های دیگر نیز بماند با رستم.

کاری که شاید نشود که بروم ولی تکلیفش تا الان که برایم بسیار اموزنده بوده است.

سرم را برمیگردانم و 4 تکلیف دانشگاه را میبینم که باید انها را هم تا شنبه به اتمام برسانم. این فراغت از دانشگاه و خوابگاه و کلاس برایم مثل عسل شیرین است. در این میان اما برای آن میز اخر ردیف طبقه سوم کتابخانه تنگ شده است. غروب که میشد گنجشک ها روی جرثقیل روبروی در انرژی دانشگاه مینشستند و من از پنجره طبقه سوم، خیره به آنها. زمان برای یک ربع می ایستاد و همه دغدغه های  جهانم میشدند آن گنجشک ها.

یک هفته پیش را در رویای این بودم که تابستان ویزای شینگنم جور میشود و 6 هفته ای را در اسلو میگذرانم و ...

این هفته اما سرخورده از ریجکت شدن و غرق در تکلیف این شرکت که شاید هیچگاه پایم را در آن نگذارم.

به قول عباس اقا کیارستمی که: شاید هم که باید اصرار نکرد و گاهی هم به سرنوشت بسپاریم و ببینیم چه میشود. که ما مشغول یک شغل موقتیم.

چرا اندوخته فرهنگی به زبان مادری و شرایط اولیه مهم است؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۳ بهمن ۹۸
  • ۲۱:۵۰
  • ۰ نظر

روزها و ساعت هایی که از همه چیزهای جدید خسته ای و توان روحی لازم برای اکتشاف هیچ چیز جدیدی را نداری به همان اندوخته هایت پناه میبری، همان کتاب به زبان فارسی، همان اهنگ به زبان فارسی، همان فیلم درجه چندم به زبان فارسی. 

در فهرست نویسنده و موزیسین و کارگردان مورد علاقه ات، آنها که فارسی زبان اند، رده های بالایی ندارند؛ اما در این مواقع تو فقط دلت یک هم زبان و هم وطن و هم درد میخواهد. کسی که تو منظورش را صریح و واضح و سریع از بین کلمات بفهمی و حواست به هزارویک ریزه کاری زبان بیگانه پرت نشود. 

زبان چیز عجیبی است و من هیچ درکی از دانش مربوط به آن ندارم ولی برایم مهم است که در ساعات و روزهایی که در بی دفاع ترین حالت ذهنی هستم از چه ابزاری برای جان به در بردن استفاده میکنم و این برایم جالب است که تنها یک شرایط اولیه ساده باعث میشود که نوع ابزار انتخابی انقدر متفاوت باشد. 

احتمالا تاثیر یک شعر از مولانا و یک قطعه از محمود درویش و یک شعر از گوته میتواند متفاوت باشد  و این مهم است. مهم تر از آن چیزی که فکرش را میکردم.

برایم از بیرون روی بنویس

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۰ بهمن ۹۸
  • ۱۸:۰۷
  • ۱ نظر

بیرون روی علاوه بر اینکه یک مرض جسمانی مربوط به دستگاه گوارش است که شامل بیرون ریختن مکرر و بیمارگونه همان هبرگر دلفریب چندساعت قبل است؛ یک مرض روحی و روانی مربوط به بیشتر ادم های تنها و غریب در یک شهر دیگر نیز هست. مرضی شامل بیرون ریختن فکرهای جذاب و دلفریب چندین سال پیش در پیاده روهای شهر غریبی که در آن گرفتار شده ای! بیرون ریختن همه احساسات چندروز اخیر و همه تیرگی ها و خوشحالی هایت در قدم به قدم در خیابان و پیاده رو و پل های عابر پیاده.
بیرون روی یک حالت مضطربانه و مستاصل است که در هردو مورد جسمانی و روحانی شما را نزدیک به تخلیه گاه ( چه اتاقکی کاشی کاری شده و متصل به لوله های فاضلاب و چه پیاده روهای سنگ فرش شده منتهی به چهارراه ها خیابان ) نگه میدارد. 

بیرون روی از یک انگل، ویروس یا باکتری ایجاد میشود. گاه این انگل یک میکروارگانیسم است که بر روی آن همبرگر جذاب و دلفریب بوده است و گاه این انگل همان فکر مسمومی است که در نهان ترین گوشه از ذهنت کمین کرده است.

بیرون روی معمولا موقتی است و نرخ مرگ و میر آن برای افراد زیر 5سال به شدت بالا است. 5 سال گاه یک عمر میگذرد و شاید فردی در 40 سالگی هنوز به 5 سال نرسیده باشد و بیرون روی مکرر او را به هلاکت برساند.

بیرون روی آب را نیز دفع میکند. آب همان مایه حیات که در ما جاری است و باید بسیار مراقب میزان آن باشیم. کم آبی بد دردی است. کمبود از مایه حیات بد دردی است و بیرون روی این مایه حیات را دفع میکند پس در هنگام بیرون روی باید مراقب بود که از مایه حیات خالی نشوی. مثلا در مواقع بیرون روی بهتر است که از آن کتاب های ناب، از آن موسیقی های ناب، از آن فیلم های ناب یا بهتر از همه از آن آدم های ناب به همراه داشته باشید. جبران مایه حیات کار ساده ای نیست باید مراقب باشید که آب را از منبع معتبری بنوشید، از سرچشمه، از آن چشمه ای که زلال و ناب میجوشد و هیچ راکد و ساکن نیست.
برای بیرون روی معمولا لوپرامید اولین چیزی است که تجویز میشود ولی من در اولین درمان برای بیرون روی، کفش مناسب و یک بارانی نیمه گرم را توصیه میکنم.

برایم از راه حل ها و شناخت تان از بیرون روی بنویسید. من بسیار مشتاقم که این لیست را تکمیل تر کنم برای موارد گاه و بی گاه بیرون روی.

غم فقدان

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۷ دی ۹۸
  • ۲۰:۲۵
  • ۰ نظر
ببین زندگی را شروع کن...تازه جوونی . . پات و از روزگار برندار . . از زندگی نترس . ...

اینو انتظامی میگه. نمیدونم کدوم فیلم. من اول اهنگ صبح مثنوی از قاف شنیدمش.
فقدان یک اتفاق است و غم فقدان چیزی است که زندگی ات را دستخوش تغییر میکند. غم فقدان می آید و بذر امید را در سانتی متر به سانتی متر روحت میکارد. غم فقدان همان نیروی دردناکی است که تو را وادار به ادامه میکند. غم فقدان موجب خلق است. 

در این یک هفته:
- سرشار از خشم بر سردر دانشگاه دقیقا زیر دیوار نقاشی از شوریده و عباسپور و شریف واقفی، فریاد زدم و بر این تکرار از هیچ  گریستم.
- برای ان 5نفری که میشناختم، سوگواری کردم.
- اخرین مکالماتم را با انها بارها نگریستم و غصه خوردم برای مظلوم بودن تک تک شان.
- 3 امتحان دادم که هیچ برایم مهم نبود چه میشوند.
- جلسه ای را با نیمه امادگی حاضر شدم.
- به اصفهان امدم و خانواده ام را سخت در اغوش گرفتم انگار که بار اخر است

این یک هفته به یادم میماند. احتمالا سال ها و سال ها.
 این غم فقدان من است و باید مخلوق این غم به اندازه خود این غم بزرگ باشد. باید.

برای تغییر

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۹ دی ۹۸
  • ۱۲:۴۴
  • ۰ نظر
دیگه هیچ فرقی نمی کنه که چه اتفاق هایی قراره بیوفته، قرار بر ماندن است و تا ته ماندن که ببینم چه میشود. گیریم که اینجا بدترین نقطه از جهان باشد. از یک جایی به بعد باید توانست سیستمی ساخت که از چیزی جز خون تغذیه کند و زنده بماند. حداقل باید برایش تلاش کرد. هرچند بیهوده. هر چند مضحک!

وقتی روپله 10 وایسادی و 5370 پله دیگه مونده یعنی تو رو پله صفر وایسادی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۶ دی ۹۸
  • ۲۰:۳۰
  • ۰ نظر

این کدی که برای پروژه داوطلبانه ای که توش عضو شدم، دارم میزنم ، خیلی سخته. خیلی! تا یکشنبه باید یه چیزی بیارم بالا که برای جلسه گروه یه چیزی داشته باشم و من 3 روزه که دارم دور خودم میچرخم از مقاله اول میرم مقاله دوم از دومی میرم سومی و همینجور تا 27 بعد از 27 امی دوباره برمیگردم مقاله اول. روش ها تا حدودی یکسان و زیادی ناکارامد و من حتی نمیدونم یه چیز ساده ای که الان تو ذهنمه را چجوری پیاده سازی کنم. خیلی خیلی فراتر از توانایی های من در کد زدنه و این یعنی سلام چالش بزرگ، سلام شب های بی خوابی و اسپرسو و سلام زندگی!

میدونی چرا؟
چون از رو که نمیره ادم :) چون من خیلی پر رو ام و به خیلی از چیزهایی که دارم قانع نیستم چون کمه، خیلی کم.
ته این راه ممکنه من هیچی نشم و این احتمالش خیلی زیاده و اما کی اهمیت میده سباستین؟ هیشکی. 

چون دستشویی خونه با همه جای دنیا فرق داره

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۳ دی ۹۸
  • ۱۳:۰۰
  • ۱ نظر
یادم رفته بود که افتاب ساعت 11 و 12 که خودشو از پنجره تا وسط های فرش میکشونه، چه ارامشی داره. یادم رفته بود که صدای دمپایی های مخصوص مامان تو اشپرخونه، چه ارامشی داره. 
اره، خونه همین شکلیه. خونه باید همین شکلی باشه. 
از تموم اون سرعت دیوانه وار همه چیز، فرار کردم و اومدم تو نقطه امنم. همون مبل همیشگی، همون کوسن همیشگی و اره همون بهترین ادم های دنیا. 

آسمان زرد شاید کمی عمیق

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۹ آبان ۹۸
  • ۱۱:۵۵
  • ۲ نظر
4روز از ناب ترین روزهای عمر 23ساله ام را تنها در اتاق406، بلوک2، خوابگاه شوریده گذراندم. تنها موزیک گوش دادم. تنها غدا پختم و تنها غدا خوردم و تنها فاز یک پروژه را به جاهای خوبی رساندم. تنها هر شب 2کیلومتر را در سالن ورزش دویدم. تنها برای خودم چایی ریختم و تنها فیلم دیدم.
 از فردا که خوابگاه شلوغ میشود برای این سکوت و تنهایی دلم تنگ میشود. سال ها بعد شاید خنده ام بگیرد از این دلخوشی های کوچک این روزها ولی در این لحظه همه چیز برای من در بهنیه ترین حالت ممکن خود است. 
شاید هم از جنس آن آرامش " آسمان زرد کم عمق". 

ارفع

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱ آبان ۹۸
  • ۱۶:۱۸
  • ۱ نظر
مقصد سفرمان این بار، ارفع کوه بود. تیم 14 نفر شامل آدم های مختلف و اگر از من میپرسی بزرگترین درسی که در هر سفر می آموزم همین ارتباط برقرار کردن با طیف آدم های متفاوت است.
مسیر آسانی نبود و خب خیلی سخت هم نبود. اگر قصدش را کردید به نظرم اواخر تابستان بهترین موقع برای آن است.
شب دوم را تا صبح بیدار بودم و آتش بانی میکردم که آتش خاموش نشود بعدا اما یکی دیگر از بچه ها بیدار شد و آتشکده را سپردم به او و هدفون در گوش زیر آسمان پر ستاره اش، کیهان کلهر و imagine dragons  گوش دادم و جبار را نگاه میکردم. چون جبار اسان ترین صورت فلکی است که بلدم و راحت پیدا میشود.
شب سوم را در قطار، در مرزی از خواب و بیداری، حسین فخری گوش دادم و با خودم گفتم این هم از اربعین امسال! متفاوت تر از هر سال. سال دیگر شاید حال دیگری باشم و این هیجان انگیز است.

مثل هر مهارت دیگه ای باید تمرین کنم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۶ مهر ۹۸
  • ۲۱:۱۱
  • ۰ نظر
باید یاد بگیرم کمتر بحث کنم. بیشتر بشنوم و همه جا نظر ندم. حالا همه اینا باهم چقدر ممکنه؟ تقریبا 5 درصد ولی به هر حال باید هرروز براش تلاش کنم تا به دستش بیارم. مثل هر چیز دیگه ای که راحت به دست نمیاد.

درک حال استمراری

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۰ مهر ۹۸
  • ۱۵:۰۷
  • ۱ نظر

+ اگه اینجا به نظرت جهنم میاد و داره بت بد میگذره، سعی کن بت خوش بگذره، چون اگه تو این سگدونی بت خوش بگذره، هرجای دیگه دنیا  هم میتونه بت خوش بگذره

- من به این میگم یه واقعیت گرایی محض. از این به بعد برنامه همینه. 

در پشت میز دوم از ردیف دوم اگر از سمت شمال بشماری

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۳۱ شهریور ۹۸
  • ۱۱:۰۹
  • ۱ نظر
همه چیز این دانشکده عجیب و غریب و کاملا غیرقابل پیش بینی است. هر لحظه منتظرم که کل مجموعه فرو بریزد ولی بسیار برایم جالب است که همچنان به کار خودش ادامه میدهد. دانشکده ای که ادعا میکند در آن برنامه ریزی برای تسک های غیرقطعی را تدریس میکند حالا برای قطعی ترین و بیسیک ترین کارها هیچ پروتکل مشخصی ندارد. اینجا سیستم درس گرفتن شبیه فیلم hunger game میماند و همه چیز براساس شایعات پیش میرود. آنهایی که 4سال در اینجا بوده اند حالا خوب میدانند که پیچ و مهره های شل این سیستم کجاست و از انها دوری میکنند و انهایی که گروهی به اینجا امده اند برمبنای شایعاتی دیگر گروهی عمل میکنند و من در این وسط همچون یک تکه چوب روی اب از این اتاق استاد به ان یکی اتاق استاد میروم  و سوال های احمقانه میپرسم و جواب های احمقانه میشنوم. 
بله امروز سی و یک شهریور 98 است و من یکه و تنها در کتابخانه مریم میرزاخانی نشسته ام و همه چیز را حواله کرده ام به کلیه چپم و منتظرم تا موعد جلسه توجیهی کوه برسد چرا که جمعه را میخوام از این دیوانه خانه فرار کنم و سر به کوه بگذارم.
تا شنبه چه زاید باز برامون
+ مثل اینکه این چیزهایی که هی داره زاده میشه داره رو هم جمع میشه و من نمیدونم کی میخواد اینا را بزرگ کنه !

زیرزمین زامبی ها

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۵ شهریور ۹۸
  • ۱۶:۴۳
  • ۰ نظر

در قطار ساعت 15.47 متروی تهران

در ایستگاه میرزای شیرازی

کودکی 7 یا 8 ساله محتویات معده اش را بالا اورد و در کیسه ای نایلونی به جهانیان عرضه کرد.

و من تمام مدت در این فکر بودم که بهترین پاسخ برای این حجم از روزمرگی و نگاه ها و رفتارهای زامبی وار اطرافم،  قطعا همین عمل است.

تا اطلاع ثانوی استفاده از مترو را برای خودم ممنوع کردم. مسیر خوابگاه تا دانشگاه هم که اصلا 15 دقیقه پیاده راه بیشتر نیست.

مابقی مکان ها هم تا وقتی میشود پیاده رفت که میروم و مادامی که نشود پیاده رفت، خب اصلا نمیروم.

چون دیگه حالا از هرچیز غیر قابل کنترلی میترسیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۱ شهریور ۹۸
  • ۱۵:۵۶
  • ۰ نظر

Silence fallen between
All the doors are locked
All the words unsaid
And we're still afraid of time
Started to keep ourselves
At a distance that we could control
Not too close
Not too far

we got used to us-Riverside-shrine of new generation slaves album

این چیز جدید، چیزی نیست که من بخوام یا حتی شاید تو بخوای ولی ما بهش عادت میکنیم.

اینجا منظور از سحر سپیده دم است و اشاره به شخص خاصی ندارد

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۷ شهریور ۹۸
  • ۱۴:۱۴
  • ۱ نظر
استادی که فکر نمیکردم اصلا ادم حسابم کنه، جواب ایمیلم را داد و 24ام قراره باش حضوری صحبت کنم. اگه قبولم کنه از مهر با تیم اونا شروع میکنم و این یعنی 10 پله سخت تر از الان ولی پر از چیزهای جدید و هیجان انگیز. تا 24 ام قراره ته فیلم و سریال و کتاب هارا دربیارم که از 24 ام قراره تا خود بهمن به 100 پاره* تقسیم بشم و هر پاره در عرصه ای به تحقیق بپردازه. به هرحال اینم تجربه ای است، بریم ببینیم تا سحر چه زاید باز.

*: خواستم یک ارجاعی بدهم به این پست جالب دردانه

در مسجد رضوی در یک شب تابستان

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۳ شهریور ۹۸
  • ۱۹:۳۱
  • ۵ نظر
شما به عنوان یه مسجدرو غیر حرفه ای اگه وارد یه مسجد با ادم های مسجدرو حرفه ای بشی، باختی!
 چون انها تمام پارامترها برای بهره حداکثری بردن از مجلس سخنرانی را بلدند. آنها میدانند که فاصله مناسب تا فلان مارک بلندگو چقدر است. انها میدانند که کجا سرراه مسیر رفت و امد است وکجا بچه خیز(جایی که بچه های اطرافیان در انجا جمع میشوند و با فرکانس های صوتی مختلف گریه سر میدهند) است. انها میدانند که ستون جای پیشکسوتان است و حتی اگر تو کنار ستون نشسته باشی احتمالا مجبوری جایت را به یکی بزرگتر از خودت بخشش کنی. انها میدانند چه موقع و از چه جریانی میتوانی با کمترین زحمت از میان جمعیت خارج شوی و بروی و اینها تمام نکات و پارامترهایی است که من امشب به عنوان یک مسجدرو و روضه رو غیر حرفه ای از یک حرفه ای اموختم. 

چون مسخره بازی همیشه جواب میده

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۱ شهریور ۹۸
  • ۱۳:۱۱
  • ۲ نظر
بچه بودیم و جاهل، حساب کتاب نمیکردیم داریم به احساسات هم ضربه میزنیم.
الان یه کم بزرگ شدیم و یه کم عاقل، بیشتر حواسمون به خودمون هست که هرکی نیاد سرشو بندازه پایین، همه چی را بهم بریزه و بره.
بعدا که شاید یه کم بزرگ تر بشیم، آسون تر بگیریم و بخندیم به همه این احوال! 

the beauty of the rain

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۷ شهریور ۹۸
  • ۲۰:۱۷
  • ۰ نظر

the beauty of the rain
Is how it falls, how it falls, how it falls
How it falls, how it falls, how it falls

-از خواننده خوب و مردمی Dar williams-

 

 

عینکی ردیف اخر

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۴ شهریور ۹۸
  • ۱۹:۵۱
  • ۰ نظر

در این 5 سالی که از دبیرستان میگذرد، سالی یک یا دوبار را مدرسه میروم. نه برای اینکه مدل مادربزرگ ها بگویم کدام راه را بروید یا نروید که بهشت و جهنم کدام است یا شبیه دوستانم برایشان روضه بخوانم و از دانشگاه ( کعبه آمالشان) بد بگویم. رفتنم بیشتر برای خودم است تا آنها. 
هر لحظه در مدرسه پر است از امید و شوق و ماجراجویی و هیجان. 
امروز را با دهمی ها کلاس داشتم و چقدر از بودن در جمع شان لذت بردم. چقدر عاقل تر و باهوش تر از آن موقع های من هستند. چقدر خوب که زود قانع نمیشدند و چقدر جسورانه ایده پردازی میکردند. 
اسفند را اگر گرفتاری هایم کمتر بود، بیشتر سر میزنم. به مراتب اعتماد به نفس چارچوب شکنی ام بعد از هر دیدار با آن ها بالا میرود.

مزه اش به همین یه باره

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۳۰ مرداد ۹۸
  • ۲۱:۴۴
  • ۲ نظر

مهسا خانوم، یه جوری زندگی نکن که انگار بار دومی هم وجود خواهد داشت برای زندگی.
-از نصیحت های دوستانه-

 

پ.ن: خلاصه که زندگی کوتاهه، تجربه کنید بره،  overthinking هم ممنوع

تا منبر بعدی خدانگهدار

سرو زیر آب ریشه ندارد

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۵ مرداد ۹۸
  • ۰۱:۲۲
  • ۰ نظر

بعد از ملکه این دومین فیلمی است که از محمدعلی باشه اهنگر میدیدم. دوباره مثل ملکه شگفت زده شدم. 
جنگ هیچ چیز صحیحی ندارد. تمام منطق و معقولیتی که میشناسیم در روندها و پروتکل های مربوط به هرچیز جنگ، فلج میشوند، کار نمی کنند. این همان نگاهی است که سالینجر نیز به جنگ داشت و حالا در این جغرافیا، اهنگر هم سعی در روایت همان نگاه دارد. 

حقیقت؟ کدام حقیقت؟ 

خاک؟ کدام خاک؟
مصلحت؟ کدام مصلحت؟

گمنامی یک فیض است. پلاکت را دربیار، حقیقت را پیدا کن و چون سرو زیرآب در هیچ کجای این خاک ریشه نکن. بگذار هیچ چیز تو را پا بند این زمین نکند. بگذار بازی ادامه پیدا کند که (وَما هٰذِهِ الحَیاةُ الدُّنیا إِلّا لَهوٌ وَلَعِبٌ ۚ)
-عنکبوت64-

maize color

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۰ مرداد ۹۸
  • ۱۴:۳۰
  • ۱ نظر

19مرداد 98
ساعت18:16- اصفهان- ابتدای خیابان آمادگاه-روبروی هتل عباسی- کافه کندو
حرف زدیم و نشستیم و کیک خوردیم و حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. از همه چیز و همه جا و نگرانی های کوچولو کوچولوی هر دومان از آنچه که پیش روی مان است. راه رفتیم و رفتیم و رفتیم دوباره باز گشتیم به همان نقطه اول و گریه کردیم بعد خندیدیم در اخرین لحظات بغلش کردم و رفت احتمالا تا 5 سال آینده که دوباره بتوانم بغلش کنم.
تمام شد.
 تمام آن دو روزی که از ناراحتی این 2 خداحافظی قلبم مچاله میشد، تمام شد. 

شام اخر

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۰ مرداد ۹۸
  • ۱۴:۲۴
  • ۰ نظر

18مرداد 98
صبحانه را حلیم از نیکوصفت گرفتیم. نیکوصفت یادآور خیلی از خاطرات است. ظهر را 7نفری تا سر حد مرگ سالاد خوردیم. عصر را با دیدن آنابل 2 تا سر حد مرگ ترسیدیم و جیغ زدیم و خندیدیم. شب را چون مسیح و یارانش در شام اخر نشستیم، خندیدیم، پیتزا خوردیم و ادای تابلو شام اخر داوینچی را دراوردیم وعکس گرفتیم و 7 نفری در یک 206 نشستیم و شمال تا جنوب تهران را طی کردیم و خداحافظی کردیم و گریه کردیم و رفتیم.
گاهی با خودم فک میکنم من لیاقت همیچن آدم های خوبی در زندگیم را ندارم. آنها بیش از اندازه برای من خوب اند و من خیلی خیلی کوچک ام.

یادگار این جمع 7 نفره شده است یک تی شرت سفید به شعری از اینتراستلار که روی آن نقش بسته است:
.Do not go gentle into that good night; Rage, rage against the dying of the light

last summer

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۷ مرداد ۹۸
  • ۱۲:۰۱
  • ۰ نظر
یک احتمالاتی هست که این اخرین تابستانی است که با زری مامان و بابا این روزهای طولانی را سپری میکنم. بیشتر اوقات را با انها میگذرانم. تفریح های مشترک با آنهاپیدا کرده ام. با پدر شب ها سریالNarcos را میبینیم و با مادر مسابقه اشپزی دستپخت را. کمترین علاقه ای به تلویزیون دیدن ندارم ولی هربار ادای هیجان زده شدن درمیارم و وقتی حواسشان شش دنگ جمع قسمت مهم سریال یا مسابقه است، نگاهشان میکنم. 
به نظرم میرسد که تا وقت هست باید از همه چیز یا حداقل آن چیزهایی که احتمال میدهی اخرین بار است، خداحافظی شکوهمند کرد. نگاهشان کنی انگار که میخواهی تمام جزئیات را در مغزت کنده کاری کنی، انگار که میخواهی یک مجسمه مرمر را از انها در ذهنت بتراشی، باید تمام جزئیات را به خاطر بسپاری. خط خنده و اخم شان را، چروک های کوچک کنار چشم شان را، لحن حرص خوردنشان را برای چیزهای کوچک. 

خواهرم را اما کمتر از همیشه میبینم، درگیر کار و پایان نامه اش و یارش و هزار یک قصه دیگر. من اما خالی تر از همیشه ام. این تابستان خداحافظی های طول و دراز زیادی انجام دادم. البته زیاد که یعنی 4عدد. همین 4 تا اما خالی ام کرده است. 
تابستان سال دیگر را نمیدانم کجا هستم طبق برنامه هایم باید یک اقیانوس آن ور تر باشم اما کسی چه میداند شاید هم زیر خاک باشم در آن مکعب مستطیل خاکی معروف یا شاید هم باز در همین اتاق باشم. برایم مهم نیست که بعدا چه میشود. برایم مهم است که حالا که فرصت خداحافظی شکوهمند را دارم از آن استفاده کنم.

زرد تاکسی

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۴ مرداد ۹۸
  • ۱۸:۲۵
  • ۰ نظر

اخر هفته جاری را قرار بود برویم دالامپر که نمیرویم. 
22مرداد را قرار بود برویم یا حوض سلطان یا رصدخانه الاشت که نمیرویم.
24 مرداد را قرار است برویم سبلان که ...

مثل گرگ نشسته ام که این اخری هم کنسل شود تا حمله ببرم و هر 3گروه را چون هویج رنده شان کنم.

پی نوشت: ظرف 12 روز خانه را کارتن پیچ کردیم، تمام وسایل را روی حیاط ریختیم، خانه را رنگ کردیم حتی سقف ها را، برق کشی یا سیستم برقی یا نمیدانم چیز برقی خانه را عوض کردیم، یک کمد به یکی از اتاق ها به طول اتاق نصب کردیم، وسایل را از حیاط به خانه اوردیم، کارتن ها را باز کردیم، در خانه ساکن شدیم. 

مکالمه با اقای نقاش:

- اتاق را چه رنگ بزنم؟
+ زرررد
{یک قطره زرد به سطل سفید اضافه میکند و رنگ میزند}
+ آقاااا زرررررد
{یک قطره زرد به سطل سفید اضافه میکند و رنگ میزند}

+ آقااا شما تا حالا تاکسی سوار شدید؟ همون قدر زررررد
- :|||

این چنین شد که این اتاق به تاکسی تغییر نام داد.

چرا باید تنگه ابوقریب را در سینما میدیدم؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۶ تیر ۹۸
  • ۲۲:۱۰
  • ۰ نظر

چون بعد از سکانس اخر باید می ایستادم و یک سر تشویق میکردم. نه برای بهرام توکلی و نه برای یک بار دیگر تماشای مفهوم نکبت بار جنگ، بلکه برای تجلی واژه مقاومت. باید می ایستادم و با چشم های اشکی ، دست میزدم برای همه آن هایی که در تنگه ترسیده بودند ولی ایستاده بودند و درست همان لحظه که بعد از سکانس اخر روی پرده مینویسد که " 5رروز بعد قطعنامه امضا شد و اخبار این ایستادگی در میان اخبار پذیرش قطعنامه گم شد." همان لحظه باید سرم را پایین می انداختم و این درس را به خودم یاد اوری میکردم که اخبار از تاریخ خیلی خیلی عقب تر است و تاریخ تقریبا چیزی حدود 0.00001 زندگی را ثبت میکند؛ پس پلاکت را دربیار با دستان خودت آن را دفن کن و منتظر هیچ آبرسانی نباش، این تنها وتنها نبرد توست.

فدرر،یک شکوه کلاسیک همراه با یک خروش مدرن!

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۰ تیر ۹۸
  • ۱۲:۴۴
  • ۰ نظر

 این روزها که تورنمنت ویمبلدون 2019 به نیمه نهایی رسیده است، به طور اتفاقی در حال مطالعه کتاب " این هم مثالی دیگر، چهار جستار از حقایق زندگی رومزه/ نوشته دیوید فاستر والاس/ ترجمه بسیار خوب معین فرخی/ نشر اطراف " بودم. اخرین جستار این کتاب درباره موشکافی والاس از سبک بازی راجر فدرر است و بسیار زیاد روایت او دلنشین و جذاب است؛ خصوصا اگر صبح مقاله اش را بخوانی و عصر بازی فدرر را تماشا کنی. 

کتاب شامل 4 جستار( همان essay) است؛ به ترتیب با عنوان های:
- آب این است

- یک نما ار خانه خانم تامپسون
- به لابستر نگاه کن

- فدرر: هم تن و هم نه
جایی در اواخر جستار چهارم که درباره فدرر است، والاس میگوید که : فدرر به طور همزمان هم موتزارت است و هم متالیکا. این جامع ترین تعریفی است که میتوان از بازی فدرر ارائه کرد. یک شکوه کلاسیک همراه با یک خروش مدرن! 
فردا اما نیمه نهایی بین نادال و فدرر برگزار میشود. بازی جذابی خواهد بود. فینال هم به نظرم بین جکوویچ و فدرر حواهد بود. به هرحال در این چندروز فراغت، تماشای تنیس هم بد نیست. تا 5روز دیگر چه زاید باز...



Don't Give in

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۷ تیر ۹۸
  • ۱۷:۵۸
  • ۰ نظر

تمرین زیاد و سخت ممکنه همیشه نتیجه اش موفقیت نباشه ، اما هیچوقت نتیجه اش حسرت نیست :)

moneyball


پ.ن: 5!
و همچنان حسرت 1 احتمالا تا به گور :))

عنوان از اهنگی به همین نام از گروه دوست داشتنیsnow patrol

مرکزگرایی افراطی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۶ تیر ۹۸
  • ۱۷:۴۸
  • ۰ نظر

" توی همه سال‌های این قرن جدید، حتی بعد از انقلاب، دولت مرکزی و فرهنگ مرکزگرا چیزی بوده‌اند شبیه همان فرانسه و انگلیس و عثمانی. دعوا سر اختلاف مذهبی نیست، هیچ وقت هم نبوده. همه‌مان چه به برادری و وحدت اسلامی و امت واحده معتقد باشیم و چه به تساهل دینی مدرن، می‌دانیم که باید به چیزی که دیگران به آن باور دارند، احترام بگذاریم، اما به چیزی که دیگران هستند، به مدل زندگی‌شان، به ته‌لهجه‌ای که تهرانی نیست، به لباسی که بلوجین و تی‌شرت نیست، به صورتی که آفتاب خورده و تئاتر نرفته و مترو سوار نشده هم بلدیم احترام بگذاریم؟  "

قسمتی از متن یاسین کیانی با نام <کوچه پشتی> در سایت انتشارات اطراف

لینک

ای کاش ادمی ...

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۵ تیر ۹۸
  • ۱۲:۴۷
  • ۱ نظر

دیشب را پای صحبت دوست نزدیکی بودم که داشت تمام زندگانی اش را میکرد دو چمدان تا برود. تا به حال این گونه غمگین ندیده بودمش. میگفت : مهسا کاش نمیرفتم، کاش می ماندم، اما نه خوب است که  نمی مانم. 

نه دلش به رفتن بود ونه دلش به ماندن. چه میتوانستم بگویم؟ هیچ. تا صبح فکر کردم که در این روزها چه به اوبگویم ؟ باز هم هیچ. احتمالا احوالاتمان تا یک ماه دیگر همین است؛ به یکدیگر نگاه کنیم، هیچ نگوییم و قلب هایمان مچاله شود.

گوزله منی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲ تیر ۹۸
  • ۲۰:۵۱
  • ۰ نظر

سفرمان از مریان یکی از ییلاقات تالش شروع میشد و به دران یکی دیگر از ییلاقات تالش ختم میشد. سفر جالبی بود از این نظر که انتظار سرمای به این شدت را نداشتم، انتظار شب را تا صبح از ترس حمله گرگ بیدار ماندن و حواس خودمان را با منچ بازی کردن، پرت کردن نداشتم. انتظار آن دو قطره اشکی که شب در راه طی مسیر ریختم را نداشتم؛ اما هربار همیین غافلگیری ها برایم جذاب است و باعث میشود بیشتر و بیشتر به این سبک سفر کردن ادامه دهم. ساکت تر از قبل شده ام، در بحث های گروهی کمتر نظر میدهم و خیلی بحث نمیکنم و این خیلی خوب نیست باید بیشتر هم صحبت خوب پیدا کنم و تمرین صحبت کردنم را بیشتر کنم.

نقطه تعادل

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۹ خرداد ۹۸
  • ۰۹:۰۴
  • ۰ نظر
ذات رفتن دلهره آوره است؛ مضاف برآن مقصدت هم معلوم نباشد. صبح برمیخیزی بی هیچ برنامه ای، شب خودت را درحال میابی که مشغول کوله بستن هستی، برای رفتن، برای جاری شدن. سر به سنگ زدن هایم بیشتر شده است، مقصدهایم نامعلوم تر. فردا را نمیدانم چشم هایم چه منظره ای میبیند شاید یک دشت شاید یک مه شاید هم یک دره. هر روز در رفتن زندگی کردن اما کار من نیست من نمیتوانم هر روز جاری شوم. برای جاری شدن باید بین مبدا و مقصد اختلاف پتانسیل برقرار باشد پس سکون هم جزئی از بازی است. زندگی در سکون را هم باید بیاموزم. زندگی در رفتن را کم و بیش اموخته ام. باید جوری میان این دو قطبی سکون و رفتن مدام در کشاکش باشم که اخر در جایی بین این دو نقطه تعادل را بیابم. 
در راه تالش به مقصد ناکجا اباد

خامی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۶ خرداد ۹۸
  • ۱۹:۲۶
  • ۰ نظر
حقیقتا وقتش رسیده که در همه ابعاد زندگیم خامی به خرج ندم. مثلا دیگه حداکثر تو 2 یا 3 بعد اشکالی نداره ولی دیگه نه همش مهسا جون!

توروالدز با طعم نایکی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۹ خرداد ۹۸
  • ۰۸:۰۹
  • ۰ نظر
به نظرم میرسه که شعار نایکی یه چیزی کم داره و اگه بخوایم یه ذره از منش لینوس توروالدز قاتیش کنیم در اصل باید این باشه: 


JUST DO IT, FOR FUN 

پ.ن: 13و 13 و...

تاریخ با حسرت هایم نشانه گذاری شده است

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۵ خرداد ۹۸
  • ۲۲:۰۹
  • ۰ نظر
برای هیچ چیز این 5 ماه حسرت نخواهم خورد الا کنسرت بندرعباس داماهی که 23 خرداد است و من 24 خرداد باید در اصفهان باشم.
به هرحال یکی از غصه نمردن، یکی از درد بی دردی !

والدین

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۵ خرداد ۹۸
  • ۱۲:۰۶
  • ۰ نظر

Noah: I just want to say one more thing.

Being a parent is hard, and I know we haven't done it perfectly, but...

I learned from my parents' mistakes, and your mother learned from hers, just as you'll learn from our mistakes and be better with your children... until... someone, someday, many years from now, finally... has a perfect childhood.

10 the affair-season 3-episode

قرصی چیزی برای درمانش نیست؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱ خرداد ۹۸
  • ۲۳:۰۲
  • ۰ نظر

واریانس فکری بالا یعنی اینکه موزیک پلیرت را باز کنی، اپرای عروسکی دیدار شمس و مولانا اون قسمت که مغول ها حمله کردن به ایران را پلی کنی و بعد وقتی تموم شد با دست خودت بری cloudy now از بلک فیلد را پلی کنی.

شافل پلی نه هاااا با دست خودت از همایون شجریان بری استیون ویلسون. 

توقعت زیاده

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۸
  • ۰۰:۴۱
  • ۰ نظر

احساس میکنم در همه ابعاد زندگیم «آفتابه، لگن هفت دست/ شام و ناهار هیچی» را به تجلی رسوندم.

حالا نه اینکه از این به بعد برنامه بخواد عوض بشه، نه، بذار تا تهش بریم ببینیم که چی میشه.

پ.ن: «توقعت زیاده» نام آهنگی است از گروه ولشدگان که همچین بی ربط هم نیست به احوال.

پ.ن2: 10میلی گرم ریتالین برای 4 ساعت غرق شدن در مباحثی از macroeconomics

رهاش کن بره، رئییس

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۲۷ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۱:۵۵
  • ۰ نظر

جامعه نگو ، اجتماعی از  "چیزهایی هست که نمیدانی"  بگو.

تو میری تو خودت و احساس تعلق نمیکنی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۹ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۷:۴۸

هوا آفتابیه، همه خوشحالن، غم هیچ جای این خونه نیست، تمام چرخ‌دنده‌ها به جا و درست می‌چرخند، هیچ پیچی شل نیست و همه چیز سرجای خودش است اما ...

انت تعلم

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۵ ارديبهشت ۹۸
  • ۰۸:۳۰
  • ۱ نظر

 اَمْ کَیْفَ یَشْتَمِلُ عَلَیْهِ زَفیرُها وَاَنْتَ تَعْلَمُ ضَعْفَهُ، 


خیلی حرفه ها ...

م.ح

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۳ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۷:۵۸
  • ۳ نظر

رئیس خوب گلی است از گل های بهشت ..حتی میتونم بگم ارکیده ای است از ارکیده های بهشت. شاید بپرسین چرا ارکیده ؟ که درجواب باید بگم به شما ربطی نداره!

مامان و بابام چه حوصله ای داشتن

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۸ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۹:۵۱
  • ۳ نظر

وقتی با خودم فکر میکنم که یه زمانی من و خواهرم با آهنگ «عمرا اگه لنگه‌ام را پیدا کنی» شادمهر عقیلی، فاز می‌گرفتیم و هِد می‌زدیم و فکر میکردیم که خیلی باحالیم؛ دلم میخواد هیچوقت دیگه با خودم درباره گذشته فکر نکنم.


دختر، گذر زمان عجب چیز عجیبیه!

چای طنابی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۵ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۹:۵۱
  • ۰ نظر

این tea bag های چایی هست؛ ما خانوادگی به اینا میگیم :(( چای طنابی)) !

یعنی میخوام بگم ما خانوداگی درمورد خیلی چیزها، یه جور دیگه فکر میکنیم و قضیه اونجا پیچیده میشه که شما بخوای یه مشکل خیلی خیلی پیش پا افتاده و عام را در خانواده مطرح کنی و خانوادگی براش راه حلی پیدا کنید؛ دقیقا در همین نقطه اوضاع خیلی پیچیده میشه.

یعنی شما ممکنه مشکلت یه چیزی تو مایه های " جابجا کردن یه میز" باشه ولی درنهایت 4 نفری به یه راه حلی تو مایه های" ایجاد اختلاف ارتفاع در سطح فعلی با سطح نهایی مورد نظر به دلیل ایجاد اختلاف سطوح انرژی پتانسیل متفاوت در دو سطح و در نظر گرفتن شتاب نهایی میز در رسیدن به نقطه نهایی " برسید.

سوال اینجاست که خب چرا؟


گروهبان احساساتی

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۳ ارديبهشت ۹۸
  • ۱۰:۵۰
  • ۴ نظر

برک: بزرگ شو و گلوی هیچکس را نبر.


گروهبان احساساتی/ از مجموعه داستان های سالینجر، منتشر شده از نشر افق با نام «این ساندویچ مایونز ندارد»


میدونی، از جنگ حرف زدن آسون نیست. سالینجر اما همیشه عالی درباره جنگ حرف میزنه. اون نمی‌خواد از آدم‌هایی که مردن، اسطوره و ابرقهرمان بسازه، برعکس اون به تو میگه که: ما اونجا وسط اون همه بدبختی، ترسیده بودیم، خیلی هم ترسیده بودیم، ما بچه ننه‌هایی بودیم که دلمون نمی‌خواست اونجا باشیم، ما به سادگی کشته می‌شدیم و تو دلت نمی‌خواد که به سادگی کشته بشی.

و من با هر سطری که از سالینجر میخونم فقط و فقط به این فکر میکنم که چرا جنگ تموم نمیشه؟ چرا هرروز داره آمار پناهجو‌های سوری و فلسطینی بیشتر میشه؟ 

ما بچه ننه‌هایی هستیم که نمی‌خوایم پناهجو باشیم. ما فقط می‌خوایم آزادانه روی هر جای این زمین زندگی کنیم و هیچکس حق این را نداره که به یه نفر دیگه بگه که کجا زندگی کنه و کجا زندگی نکنه!




به خدا باک نباشد

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۳۰ فروردين ۹۸
  • ۱۶:۵۰
  • ۱ نظر

چه پیش آمد جان را که پس انداخت جهان را

بزن گردن آن را که بگوید که تسلا

چو بی‌واسطه جبار بپرورد جهان را

چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا

گر اجزای زمینی وگر روح امینی

چو آن حال ببینی بگو جل جلالا

گر افلاک نباشد به خدا باک نباشد

دل غمناک نباشد مکن بانگ و علالا

فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش

تویی باده مدهوش یکی لحظه بپالا

تو کرباسی و قصار تو انگوری و عصار

بپالا و بیفشار ولی دست میالا

خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش 

مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا


مرثیه‌ای تقدیم به بی‌ارزش‌ترین کاغذ دنیا که حالا همیشه جلوی چشم است

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۹ فروردين ۹۸
  • ۱۷:۲۴
  • ۳ نظر

میدونی چیه سباستین؟ مشکل من و تو اینه که خوشی‌های کوچیک، کوچیک را skip میکنیم. من یه روزی رویا می‌بافتم که تو این نقطه ایستاده باشم، که لیسانس گرفته باشم، یه تیکه کاغذ داده باشن دستم و بگن تو الان یه مهندسی، تو قسم خوردی که این دنیا را جای بهتری برای زندگی کنی. 

حالا اما یادم نمیاد برای این تیکه کاغذی که گرفتم دستم، خوشحالی کرده باشم. من تا خرخره تو لجن آروزی بعدی دارم دست و پا میزنم و دارم با خودم فکر میکنم من چندتا خوشی کوچیک دیگه را skip کردم؟ 

برای همین پا شدم و رفتم یه قاب خریدم که به معنای واقعی کلمه، «مدرکم را قاب کنم بزنم به دیوار».  نه برای اینکه احساس میکنم کار خاصی انجام دادم، من معمولی ترین دانشجوی لیسانس این مملکت بودم.

فقط برای اینکه من یه روزی با تمام وجود اینو میخواستم و حالا برام بی‌ارزش‌ترین کاغذ دنیاست.

 

+اگه همیشه اون چیزی که می‌خوام بی‌ارزش‌ترین چیز دنیا باشه، چی؟

گرد جهان

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲۷ فروردين ۹۸
  • ۱۲:۲۳
  • ۰ نظر

ای جان و جهان، تو را ز جان می‌طلبم

سرگشته تو را گرد جهان می‌طلبم

تو در دل من نشسته‌ای فارغ و من

از تو ز جهانیان نشان می‌طلبم

ایمان در ۴ پاراگراف

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۶ فروردين ۹۸
  • ۰۰:۰۷
  • ۱ نظر

میدونی چه چیز ایمان برام قشنگه؟

اینکه تو میتونی هر لحظه از اون ترسی که ابراهیم برای قربانی کردن اسماعیل داشت، را حس کنی. 

به نظر من ترس و شک ستون ایمانه. تو نمیتونی بدون ستون، کاخ بسازی!


اینکه «انسان در اوج تمنا، نمیخواهد.» جادوییه.

اینکه حسین، زنده بودن را آلوده به پذیرش ظلم نمیخواد؛ همین برام شگفت انگیزه.


اینکه تمام قامت بایستی و بگی: ببینید قوانین من برای این بازی، قرار نیست به کسی آسیب برسونه، پس من اونجوری بازی میکنم که خودم میگم. دست از تحمیل قوانین خودتون به من بردارید. 

بازی من، قانون من.


تاس را یه نفر دیگه می‌ریزه ولی باور کن اگر یه بازیکن حرفه‌ای ببازه، هیچوقت نمیگه تاس بد اومد. اون می‌دونه که خوب بازی کردن هیچ ربطی به تاس نداره. 

و مگه همه چیز، چیزی جز یه بازی پیچیده است؟

و این کاملا بستگی به خودت داره

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۱ فروردين ۹۸
  • ۱۲:۰۲
  • ۰ نظر

مسأله این نیست که  اساساً تو آدم باهوشی هستی یا نیستی، مسأله اینه که تو الان باید آدم باهوشی باشی! میفهمی مهسا؟ بهتره این موضوع را خوب بفهمی.

به نظرم وقتش رسیده که دلفین ها اگه چیز خنده داری می‌دونند، بلند بگن که همه بدونیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۹ فروردين ۹۸
  • ۱۹:۲۳
  • ۴ نظر

یه وقتایی دلم میخواد ناپدید بشم، هیشکی منو نبینه

هیشکی سراغم را نگیره

هیشکی نخواد که من باشم

من بمونم و یه سفیدی مطلق 

بعد بشینیم یه گوشه به همه چی فکر کنم

فکر کنم که چرا از تو سیاهچاله نور بیرون نمیاد

چرا همستر بچه اش را میخوره

چرا پانداها یهو تصمیم گرفتن منقرض بشن

چرا دلفین ها انقدر شاد به نظر میان

به همه اینا فک کنم و هیشکی نیاد بپره وسط این اقیانوس از همهمه و بخواد در مورد مسائل مهم زندگی عشقی و کاریش حرف بزنه

هیشکی نیاد در مورد بی مهری هایی که دیده اَندَک ناله(!) کنه 

هیشکی نیاد از تجربه مهیج ارائه مقاله اش بگه


میدونی به نظرم هرکسی باید بین گزینه عوضی بودن و فقط به خودت فکر کردن و گزینه مهربون بودن و گوش شنوا بودن، حداقل یه وقتایی اولی را انتخاب کنه و در موردش نخواد به کسی توضیح بده.


برای هیچ

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۷ فروردين ۹۸
  • ۲۱:۱۸
  • ۰ نظر

هیچ جا و هیچکس و هیچ چیز در هیچ کنج دنیا انتظارت را نمی کشد

تنها کرم ها برای هرچه سریعتر مردنت آرزو میکنند

تو در هر نفس تنهایی ، تنها زاده شدی و تنها خواهی مرد

پس بیا و تا آخرین نفس شجاعانه بجنگ 

نه برای اینکه مرثیه ای شگفت برایت بخوانند یا تجسمی برنزین از تو بر سر میدان بگذارند

فقط برای اینکه تو شجاعانه جنگیدن را به خودت بدهکاری.


آره حسین قلی

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۶ فروردين ۹۸
  • ۱۹:۰۳
  • ۰ نظر

تسبیح برداری و عبا به سر بگیری و ذکر«never give up» بگی! 

حسین قلی خنده لب‌ها کجاست؟ خنده دل نمیخوام.

و به من نگو که صبور باشم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۵ فروردين ۹۸
  • ۱۸:۲۶
  • ۰ نظر

این جمله معروفه هست که میگه:

Good things take time

به نظرم این چرته! واقعا چرته! 

چرا؟

چون عمق مطلب را بیان نکرده. 

چیزهای خوب، جونت را بالا میارن تا اتفاق بیوفتن.

و حالا حدس بزن چی؟

اون چیزها حتی ممکنه خوب هم نباشن بلکه چیزهای معمولی و ساده‌ای باشند ولی

بازم جونت را بالا میارن تا اتفاق بیوفتن.

-چنین گفت مهسا-

کاناپه کهنه

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۴ فروردين ۹۸
  • ۲۱:۲۶
  • ۰ نظر

احسان: یه چیزی بهت بگم مامان، آدم بمیره بهتر از اینه که خل باشه ولی فک کنه سالمه.

-اینجا بدون من-

اما کار بیشتری از دستت برمیاد؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۳ فروردين ۹۸
  • ۲۰:۲۴
  • ۰ نظر

«کبریت زدم، تو برای این روشنی محدود گریستی»

همینه، تهش همینه، زورمون را می‌زنیم شاید بشه اصطکاک بین گوگرد سر چوب کبریت و جعبه کبریت به حد کافی برسه و بشه که یه روشنی کوچک تو دل تاریکی درست کنی، که بشه امیدت برای روشن و درخشان شدن همه جا اما نمیشه چوب کبریت تموم میشه و دوباره و دوباره و دوباره...

یه روزی یا نور همه جا را میگیره یا کبریت‌هات تموم میشه.

و ترس چیزی نیست که به خاطرش خجالت بکشی

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۰ فروردين ۹۸
  • ۲۰:۲۶
  • ۱ نظر

موضوع این نیست که تو نمی‌ترسی از اینکه زمین بخوری و هزار تیکه بشی و شکست بخوری، موضوع اینجاست که تو می‌ترسی خیلی هم می‌ترسی ولی بالاخره انجامش میدی؛ چون تو قوی‌تر از ترس‌هات هستی؛ چون تو خالق ترسی و اگرچه خالق بر مخلوق عشق می‌ورزد ولی خالق بر مخلوق برتری ذاتی دارد.

ای مالک

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۹ فروردين ۹۸
  • ۱۶:۲۳
  • ۰ نظر

تو سالن مطالعه تنها شدم، پاشدم شوفاژش را خاموش کردم و الان است که امام علی بیاد بزنه رو شونه ام و بگه: آفرین! یادم باشه تو نامه بعدی به  مالک بگم بیاد ازت یادبگیره.

شایدم ارزشش را نداشته باشه

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۸ فروردين ۹۸
  • ۱۶:۳۵
  • ۰ نظر

تصور اینکه چند وقت دیگه بیام بگم این روزهایی که سگی گذروندم و به فارسی سخت خودم را از وسط به دو نیم تقسیم کردم، ارزشش را داشت؛ مضحکه، واقعا مضحکه.

آره خلاصه فراری جان، یه وقت هایی حتی ممکنه ارزشش را نداشته باشه ولی خب چاره چیه.

یعنی می‌خوام بگم حتی اگه ارزشش را نداشته باشه هم باید گذروند، همین.

فراری می فرماید

تو بگو ذره‌ای تشویش در من باشد

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۴ فروردين ۹۸
  • ۲۰:۵۰
  • ۱ نظر

یه جایی اواسط آهنگ گنج قارون هست که ایرج یه سوزی به صداش میده و میگه: خیلی بی غم‌ام، می‌دونه ننه‌ام، الکی خوشم. 

من دقیقا همون لحظه‌ام، همون نقطه، همون حال.

زری مامان

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۴ فروردين ۹۸
  • ۱۳:۴۴
  • ۰ نظر

من و مامان تفریحات دونفره جالبی داریم. یک مسابقه ورزشی پیدا میکنیم و بدون هیچ اطلاعات تخصصی درباره اون رشته در مورد تک تک جزییات اون مسابقه اظهار نظر میکنیم. 

وقتایی که المپیک شروع میشه، بهشت ماست. از شیرجه گرفته تا ژیمناستیک، شمشیر بازی و جودو ساعت‌ها مسابقه ورزشی می‌بینیم و درباره نقاط ضعف و قوت هر شرکت کننده بحث میکنیم. 

یک مدت اصلا خوراکمان کشتی کج های آزاد بود، از آنها که تا سرحد مرگ دو نفر یکدیگر را در رینگ میزنند. 

مادر تربیت بدنی و روانشناسی خوانده، معلم ورزش و مشاور و معاون مدرسه بوده، ترکیبی است از رنج و امیدواری توامان. 

خیلی وقته که دیگه باهم مسابقه ندیدیم. خیلی وقته...

98را چگونه همانند سال های قبل آغاز کنیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱ فروردين ۹۸
  • ۱۰:۰۵
  • ۰ نظر

برای اینکه خوب به نظر بیای لازم نیست منو خراب کنی.

این یه قانون ساده را من از دوازده سالگی نتونستم به خواهرم یاد بدم و حالا اون 27سالشه و من دیگه امیدی ندارم که بتونم اینو بش یاد بدم.

پیرزن کهنسالی خواهم شد و هنوز صبح ها با صدای چغلی کردن خواهرم به مادرم بیدار خواهم شد.


منت بر سر بخوان ساقی را

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۹ اسفند ۹۷
  • ۱۳:۲۹
  • ۰ نظر

برپا کن آتشی را
تا برسوزی غم باقی را
دنیا افسانه باشد
منت بر سر بخوان ساقی را
خلقی ترسان از عریانی از بیرنگی از بی نانی
خلقی خواب و مستی گوید که هیچ و هیچ و هیچ
هر سو شیخ و هر سو عابد خلقی ترسا خلقی موبد
خلقی خواب و مستی گوید که هیچ و هیچ و هیچ

ترانه سرا : احسان حائری

دریای خلاقیتی که فکر میکنی ساحلی نداره

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۷ اسفند ۹۷
  • ۱۹:۰۴
  • ۰ نظر

شما فکر‌کن یه آدمی مثل الکساندر مک کویین یه روز صبح از خواب پا میشه با اون حجم از  خلاقیت با خودش فکر می‌کنه که من دیگه چیزی ندارم به این دنیا عرضه کنم و ماجرا را تموم می‌کنه. ‌می‌خوام بگم افکار و ذهن انسان واقعا چیز عجیبیه!

دونه هایی که تو انزوا کاشتی

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۲۶ اسفند ۹۷
  • ۱۴:۱۱
  • ۱ نظر

اوج لذتی که تجربه میکنم اینه که وقتی همه دارن نهال تازه جون گرفته باغچه‌ام را تشویق میکنند؛ من سمعک هر دوگوشم را درمیارم، جهان در سکوت فرو می‌ره و من زیر لب میگم تازه خبر ندارین که چه دونه هایی توی اون گلدون کنار دیوار کاشته‌ام. قصه همیشه همین بوده، همه فقط اون چیزی که هست را میبینند، کسی اون چیزی که قراره باشه را نمیبینه، فقط خودتی و ‌خودت که می‌دونه چه دونه‌هایی کاشته و قراره چه جنگلی رغم بزنه!

تماشای گرانقیمت

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۲۰ اسفند ۹۷
  • ۱۶:۴۶
  • ۰ نظر

تاحالا کویر رفتی؟ 

یه تیکه‌ای حتما برات پیش اومده که نشسته باشی دست هاتو تا مچ یا بیشتر داخل تل شنی فرو کرده باشی، همون لحظه با خودت میگی: دستمو که مشت کنم و بیارم بالا میتونم همه دونه‌ها را داخل دستم نگهدارم و اونوقت من فرمانروای شن‌های داخل مشتم هستم.

درست همون لحظه مشتت را بالا میاری و با چشمات میبینی که تموم دونه دونه شن ‌های تحت فرمانروایی از دستت سُر خوردند و افتادند.

و تو دوباره و دوباره فریب میخوری و دست‌هات را پر از شن می‌کنی و بالا میاری و خالی میشن.

این همون حسی که من به زمان دارم. تموم لحظه لحظه از زمان اندک من دارن از تو مشتم سر میخورند و من فقط تماشا میکنم.

همیشه صبحونه را قوی شروع کنیم شاید تا شام زنده نماندیم

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۶ اسفند ۹۷
  • ۱۵:۵۳
  • ۱ نظر

-صبحانه چی خوردی؟

+ یک لیوان شیر، یک عدد شیرینی دانمارکی و یک عدد موز

-ناهار چی خوردی؟

+یک لیوان شیر، یک عدد موز. چون دانمارکی ها تمام شد.

-شام چی میخوری؟

+ احتمالا یک لیوان شیر. چون موزها هم تمام شد.

نقطه تسلیم محضم

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۵ اسفند ۹۷
  • ۱۲:۱۱
  • ۲ نظر

آقای چاوشی چرا دیگه از دزیره برامون نمی‌خونی؟

نفسی رفتم به مغرب، نفسی رفتم به مشرق

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۷ اسفند ۹۷
  • ۰۹:۵۸
  • ۱ نظر

موجیم که آسودگی ما عدم ماست.

نه من شاید هیچوقت موج نبودم؛ هیچوقت با تمایل قلبی خروش نمی‌کردم و سر به سنگ نمیزدم. من شاید یه جلبک دریایی باشم که بنابر یک سری اتفاقاتِ اتفاقی کنار یه ساحل ناارام و پر از موج و‌خروش قرار گرفتم. من تمام عمر با موج ها خروشیدم و سر به سنگ زدم. حالا اما خبری از هیچ موجی نیست، من موندم و من. اوایل همه چی ایده‌آل بود. قهوه ، موزیک ،مطالعه ، فیلم. نه خبری از امتحان بود و نه تکلیف و نه ددلاین و نه هیچ چیز دیگه ای. این اولین بار بود که این موقع از سال من صبح ها لازم نبود 8صبح سر کلاس باشم. در واقع این اولین بهمن از عمرم بود که لازم نبود سر هیچ کلاسی حاضر بشم و تکلیفی تحویل بدم. همه چی خوب بود تا ملال رشد کرد و سایه انداخت رو همه چی. دیگه نه موزیک نه کتاب مثل قبل می‌چسبید. هیچ چیز دیگه طعم خودش را نداشت. انگار که من با اُور دُز کردن تو همه چی، طعم همه چی را از بین برده بودم. تمام گیرنده های من اشباع شده بود. من فهمیدم که درسته که من موج نیستم ولی جلبکی هستم که با موج‌ها بزرگ شدم و بالاخره باید قبول کنم که موج‌ها قبیله من هستند و من بدون قبیله‌ام هیچی نیستم. آره، من باید یه روزی اینو متوجه می‌شدم که دیگه هیچوقت نباید قبیله‌ام را رها کنم.

دست از طلب ندارم

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۲۳ بهمن ۹۷
  • ۰۸:۳۴
  • ۰ نظر

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

سخنی دل انگیز و مهمل است به نظر میرسه که هیچوقت نمیشه تا نهایت و غایت توان خود، تلاش کرد. غریزه بقا در ما همیشه چیزی حدود5درصد انرژی را برای شرایط سخت‌تر ذخیره میکند تا بتوانیم جان به در ببریم؛ پس میتوان گفت که خودآگاه نمیتوان همه تلاش خود را صرف کاری کرد حتی اگر آن کار رسیدن به معشوق باشد. اما این شاید زیرکی و رندی ماست که همیشه از بخشش خودآگاه جان برای معشوق، قصه سرایی میکنیم تا توجه و ترحم او را جلب کنیم.

وی در تلاش است تا روح چند متغیره خود را بهینه کند

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۱۷ بهمن ۹۷
  • ۱۸:۲۷
  • ۰ نظر
نگارنده این پست، نه تنها فردا مسابقه دارد، نه تنها 5اردیبهشت کنکور ارشد دارد، نه تنها امروز آخرین نمره لیسانسش ثبت شده است بلکه همین دو ساعت پیش غرق در art history شده است و بنا دارد مطالعات جدی خویش را در این زمینه کلید بزند.
همسو نبودن تحصیلات، علایق، شغل و معاش در این کاربر بیداد میکند.

مکالمه به وقت بهمن

  • مهسا ماکارونی فر
  • يكشنبه ۱۴ بهمن ۹۷
  • ۱۲:۴۵
  • ۰ نظر

- اینکه معلوم نیست که چی میشه و چی پیش میاد، هیجان انگیز نیست؟

+ ببین هیجان انگیز هست ولی خب اعصاب خورد کن هم هست. 

-چرا؟

+چون نمی‌دونم قراره پست تر بشم یا بالاتر برم. من میترسم. من از پست شدن میترسم. اینکه هیچ برگ برنده ای نداشته باشم، اعصاب خورد کنه.

- خب دقیقا همینجاست هیجانش. تو درست وسط یه ماجراجویی بزرگی 

لحظه های تصمیم گیری

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۱۱ بهمن ۹۷
  • ۰۹:۴۰
  • ۰ نظر

در هر لحظه تصمیم گیری فقط یه سوال وجود داره که می‌تونه منو به نتیجه برسونه و اون اینه که:

حاضری این کار را انجام بدی و به ازای اون هیچی گیرت نیاد. نه پول نه موقعیت اجتماعی نه تشویق. هیچی.

اگه جواب آره است پس دیگه تردیدی وجود نداره.

پس کی کاسه صبر پیدا میکنی؟

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۳ بهمن ۹۷
  • ۱۰:۲۱
  • ۰ نظر

عجله مثل یک پیچک از ریشه تا برگم را فرا گرفته. عجله برای رفتن، عجله برای رسیدن، عجله برای ماندن، عجله برای غرق شدن، عجله برای نجات یافتن. انگار که همه افعالم را یک دور در تشت عجله شسته باشم و چلانده باشم و حالا یک فعلِ عجله ای شده‌ی چروک را گرفته باشم دستم و انتظار معجزه داشته باشم. 

عجله آفتی است که بر مهسا زده!

فی کبد

  • مهسا ماکارونی فر
  • چهارشنبه ۲۶ دی ۹۷
  • ۱۱:۵۲
  • ۰ نظر

وقتی غذا میپزی، اینکه بسوزه و چیزی نباشه که بخوری یه درده ،اینکه اون قابلمه را چجوری تمیز کنی یه اقیانوس درده.

حالا شما ببین وقتی میگه انسان را در رنج افریدیم، یعنی تا تهش همین بساطه.

پ.ن: مبارکه بلد، شریفه 4

پ.ن2: چی شد وبلاگ «آیه ها» دیگه به روز نشد؟ :(

توصیه های یک زخم خورده

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۰ دی ۹۷
  • ۱۲:۲۵
  • ۳ نظر

- اگر که خیلی ادم شلوغی در دورهمی های خانوادگی نیستید، حتما قبل از اینکه به دستشویی بروید به یکی از نزدیکان اطلاع دهید که در حال رفتن به دستشویی و کدام دستشویی هستید.

- اگر در دستشویی گیر افتادید و اگر مهمانی شلوغ است و عمرا کسی صدای شمارا بشنود، سعی کنید انرژی تان را ذخیره کنید و فقط در فواصل زمانی مشخص به درخواست کمک بپردازید چون هیچ معلوم نیست که تا چه زمانی آن تو گیر افتاده اید .


بنده نیمی از مهمانی دیشب را در دستشویی گیر افتاده بودم و کسی متوجه عدم حضورم در جمع نشده بود و خدایش خیر دهد آن نفری را که به طور شانسی در حال عبور از پارکینگ بود.

دنیاهای موازی

  • مهسا ماکارونی فر
  • سه شنبه ۱۸ دی ۹۷
  • ۲۲:۲۶
  • ۰ نظر

شلغم های عینکی

گوساله های وحشی

 باقالی های پرنده

بوق دوست سگی

رایرا+1

تو بالا و پایین کردن نوشته‌های notes گوشیم، اولش که اینو دیدم نتونستم بفهمم مربوط به چی و کجاست. تاریخش را که دیدم فهمیدم مربوط به یکی از کارسوق های  مدرسه است. اسم بعضی از گروه‌های بچه ها بود. اون روز کلی‌ چشم هام برق میزد از شور و نشاط و هیاهوی مدرسه. با همه دوندگی ها و خستگی ها، من و مطهره سرمون درد میکرد که برای مدرسه کارسوق بذاریم. سرمون درد میکرد که بریم وکلی تناقض بندازیم تو مغز بچه ها. یه جورایی انگار ادای دین میکردیم به همه اون آدم های که تو دبیرستان اومدن و تضاد انداختن تو مغزمون و ازمون خواستن که چارچوب هامونو بشکنیم. 

دلم رفت برای اینکه دوباره بتونم کلاس برم. که دوباره بشم اون معلمی که میگه این کتاب های ریاضی مدرسه را بندازین بازیافت و بعد بشینم براشون حل مسئله بگم. تو یه دنیای موازی من یه معلم ام از  اون معلم هایی که همیشه محرم رازهای بچه هان، ته دلشون همیشه یه غمی هست، رابطه شون با مدیر خوبه ولی با معاون نه، بقیه معلم ها سعی میکنن زیرآب بزنند ولی مدیر هیچوقت اعتمادشو نمیگیره ازشون، از اون معلم هایی که یه حرف هایی میزنن که کل کلاس یهو پچ پچ میشه و بچه ها ریز ریز میخندن. از اون معلم هایی که پرپرواز میشن برای همه بلند پروازی های بچه ها.

چقدر دلم میخواست فردا بعد زنگ دوم، خانم معلم صدام میزد و تو خلوت بم می‌گفت : مهسا چند وقته حواست پرته، عیبی هم نداره، ولی دختر نکنه غم بیاد گیر کنه تو دلت و دیگه نره. حواست هست چی میگم؟ و من گیج و گنگ دوباره برگردم نیمکت دوم و بشینم زل بزنم به تخته.

سیستم مدرسه همیشه معیوب و کشنده بوده. ما ها تلفات این سیستم هستیم و حالا فقط منتظریم دوباره بچه هامون را به این سیستم برگردونیم...


پاپ کرن یا کورن یا حالا هرچی

  • مهسا ماکارونی فر
  • شنبه ۱۵ دی ۹۷
  • ۱۷:۳۲
  • ۶ نظر

بنده سن خر را دارم ولی هنوز نمی‌دونم که پاپ کورن را چجوری باید درست کرد که وسطش سفت نشه و نسوزه و دقیقا به پخت ایده‌آل برسه!

Social anxiety disorder

  • مهسا ماکارونی فر
  • دوشنبه ۱۰ دی ۹۷
  • ۱۷:۴۸
  • ۰ نظر

شناخت از خود بیشتر از اینکه خوشحال کننده باشه، ناراحت کنندس.

 من وقتی تو موقعیت های پر از ابهام و خیلی جدید قرار می‌گیرم، دچار حمله اضطرابی panic attack میشم. ضربان قلبم بالا میره، عرق میکنم و اگر کسی ازم سوالی بپرسه، بی ربط ترین جواب ممکن را بش میدم و طرف مقابل شروع می‌کنه به خندیدن و من بیشتر عصبی میشم . مثل این میمونه که دارم از دامنه یه کوه پر از برف بالامیرم و هر قدمی که برمیدارم اوضاع سخت تر میشه و دقیقا در همین زمان صدای زوزه یه گرگ را از پشت سرم میشنوم.

من روز اول دانشگاه موقع ثبت نام چون تنها بودم  و از هیچ چیز سر در نمی آوردم، داشتم دچار حمله میشدم که بالاخره یکی از بچه‌های مدرسه را دیدم.

من اون اولین باری که تنها رفتم ارایشگاه جدید از اضطراب تقریبا نمی‌تونستم حرف بزنم و الهام خانوم فکر میکرد من مشکل ذهنی دارم.

امروز که رفته بودم باشگاه جدید و هیشکی را نمی‌شناختم به تموم سوال های مربی، چرت و پرت جواب دادم.

من تقریبا نزدیک دو سال هست که می‌دونم یه چیزی تو مایه های اختلال اضطراب اجتماعی تحت کنترل دارم. برای درمانش مدام باید سعی کنم خودم را تو موقعیت های جدید بدون آدم های آشنا قرار بدم. مثل تمدید دفترچه بیمه که باید برم اون ساختمون شلوغ دم عباس آباد. کاری که بابا تو نیم ساعت انجام میدن را من در 3ساعت و45 دقیقه انجام میدم. 

همه چی دقیقا همین نقطه است که ناراحت کننده میشه، که تموم کارهایی که برای من جانکاه و بسیار سخته، برای بقیه خیلی خیلی ساده و پیش پا افتاده است.


بعد با خودت میگی آخرین سنگر سکوته

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۷ دی ۹۷
  • ۱۸:۰۵
  • ۰ نظر

با خودت فکر می‌کنی همه حرفا را میشه گفت، همه حرفا را میشه شنید ولی تازه وقتی یه چیزایی را گفتی و یه چیزایی را شنیدی، اون موقع میفهمی که شاید همه حرفا را نباید گفت و همه حرفا را نباید شنید.

انزوای دوست داشتنی

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۹ آذر ۹۷
  • ۱۰:۵۳
  • ۰ نظر

بعله اقای حافظ.
ای بی خبر ز لذت انزوای مدام ما.



بده بستان

  • مهسا ماکارونی فر
  • پنجشنبه ۲۲ آذر ۹۷
  • ۱۱:۵۴
  • ۱ نظر

بزرگترین درسی که مهندسی به من داده : «هیچ شرایط ایده آلی وجود ندارد!»

هرجا به سمت بهبود یکی از شرایط پیش بریم؛ حتما پارامتر دیگری به سمت بدتر شدن میرود.

مثال : 

_برای داشتن نسبت سیگنال به نویز بالا(SNR) باید در فرستنده توان اتلافی حامل را بالا برد.

_برای داشتن زمان نشست کمتر و سرعت بیشتر در کنترل یک سیستم باید سیستم بتواند میزان فراجهش بالاتر را تحمل کند.

_برای داشتن گشتاور بالاتر مجبوریم که حجم موتور را افزایش دهیم.

بزرگترین نگاه مهندسی که تا الان کسب کرده‌ام، یک شک و سوءظن نسبت به هرچیز مثبتی است که رخ میدهد. با هر اتفاق مثبت، سعی میکنم نگاهم را برگرداندم و ببینم چه چیزی پشت سرم در حال خراب شدن است.

Trade off

همان قانون سوم نیوتن 

تا چیزی را از دست ندهی، چیزی بدست نمی‌آوری


به بهبود‌‌ها باید شک کرد، هزینه‌ها را باید شناخت.


چرا نمیتونم بفهمم چرا

  • مهسا ماکارونی فر
  • جمعه ۱۶ آذر ۹۷
  • ۱۰:۵۲
  • ۰ نظر

دوباره چی شده که بلند شدم رفتم البومbring me to life از Evanescenceرا کشیدم بیرون و دارم گوش میدم؟ دوباره چی شده که شب ها نمیتونم بخوابم؟ 

مگه نه اینکه عقل معاش میگوید شب هنگام خفتن است، اما چگونه میتوان خفت وقتی که ... 

1) ترکیبی از روزنوشته و گاه نوشته ها و عکس ها و خاطرات و آنچه که مهسا می اندیشد. مینویسم که دفن نشود در روزمرگی ها. نوشته هام مخاطبی نداره و اصولا انتظار ندارم که کسی گذرش این دور و برا بیوفته برا همینه که گاهی اوقات که از مونولوگ صحبت کردن خسته میشم .میشینم و با سباستین گپ میزنم. سباستینی که وجود نداره ولی پای حرفای من میشینه :)

2) همه این مزخرفات را میشه تو صفحه های کاغذ از یه دفترچه تو کشو میز نوشت یا حتی کلمه به کلمه تو صفحه های ورد در اندرونی ترین فایل های هاردت اما کسی چه میدونه که چی میشه که ما شروع میکنیم از تجربیاتمون با هم حرف زدن ...

3) اون آجری تو دیوار که هر لحظه ممکنه سقوط کنه.
5، 4، 3، 2، 1 ... .

4) این شاید بهترین نسخه از من نباشه که خب اشکالی هم نداره چون شاید اصلا بهترین نسخه از من وجود نداره!

5) ای مهسا، برای روزهایی که آبستن اتفاقاتی است که نیازمند تجربه های این روزهاست، برای لحظاتی که باید خودت را از حماقت نجات دهی، برای آن روزها توشه ای از مضحک ترین اشتباهاتت به همراه داشته باش. نه برای اینکه از اشتباه جان سالم به در ببری بلکه برای اینکه اشتباه خنده دارتری را مرتکب شوی که اشتباه کردن، مالیات ندارد.
آرشیو مطالب